فتحعلی‌شاه

غزل 129 | رسیده بر سرم آن آتشین خو

رسیده بر سرم آن آتشین خو

کشیده تیغ بر قتلم ز ابرو

کشد هر لحظه صد خونین دلی را

به‌نام‌ایزد چه دست است و چه بازو

بهشت جاودان را من نخواهم

برو زاهد نمی‌آیم از این کو

مه و مهر جهان‌تاب فلک را

مقابل کی کنم هرگز به آن رو

دل برگشته خاقان غمگین

فغان در پیچ شد زآن پیچش مو

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.